برای تمام همسایه ها هم عجیب بود که چطور ممکن است دو برادر این همه با هم تفاوت داشته باشند؛ یکی با چهره ای کاملا مذهبی، با تمام نشانه هایی که یک آدم مذهبی باید داشته باشد؛ ریش های بلند، پیراهن های روی شلوار انداخته، سر به زیر و ساکت، در رفت و آمد به بسیج و... و برادر کوچکتر درست در نقطه ی مقابل برادر بزرگتر؛ بی مسئولیت و بی خیال، رفیق باز، بی حال و... چند سالی می شد که رابطه شان را به کلی با یکدیگر قطع کرده بودند، از همان وقتی که...
***
وضع برادر کوچکتر خوب نبود. کلی بدهی بالا آورده بود. مجبور شده بود از برادر بزرگش کمک بخواهد. اما برادر بزرگتر گفته بود تا زمانی که از کارهایش دست نکشیده، به او کمک نخواهد کرد. برادر کوچکتر می گفت با این همه رابطه ای که دارد می تواند مشکلش را حل کند، اما برادر بزرگتر نمی خواست... می گفت که برای به دست آوردن پول از جانش مایه گذاشته. همان موقعی که...
***
وقت سربازی رفتنش بود، اما به هیچ وجه راضی نمی شد که برود. جنگ طولانی شده بود و معلوم هم نبود تا کی ادامه پیدا می کند. حتی چند ماه هم به خاطر نرفتن به سربازی و جبهه ها فراری بود... بالاخره یک روز آمدند و به زور او را به جبهه بردند... هنوز یک ماه نشده بود که برادر کوچکتر سراسیمه خبر ترکش خوردن برادر بزرگش را به خانه آورد... بیمارستان که رفتند اما حالش چندان هم بد نبود، فقط یک عمل مختصر لازم بود و یک انگشتش هم باید قطع می شد... و البته از حضور دوباره در جبهه هم معاف شده بود... مسئولان هم هوایش را داشتند...بعد از این ماجرا خیلی تغییر کرده بود، نسبت به آن زمان که...
***
اوایل انقلاب که جامعه اوضاع درست و حسابی ای نداشت، دو برادر کارشان این بود که صبح حرکت کنند و اینطرف و آنطرف بروند از این شلوغی ها سوء استفاده کنند؛ وارد مغازه ها می شدند، در ماشین ها را باز می کردند، زور گیری می کردند و... .
***
...
پی نوشت: (3/9)
اول- چند وقتی است مساله ای ذهنم را به خودش مشغول کرده و آن تاثیر اتفاقات -هرجند کوچک- در سرنوشتمان است. برخورد با حادثه های خیلی کوچکی که خدا در زندگی پیش رویمان می گذارد، چه تاثیری در زندگی آینده مان دارد؟ بگذارید با یک مثال بحثم را پیش ببرم؛ وضع معیشتی و شرایط اقتصادی خوبی دارم، برای بدست آوردن یک لقمه نان زحمت زیادی نمی کشم، شب که می خوابم چندان دغدغه ی فردا و کار و پول ندارم. تفریحم سرجای خودش است.خیالم راحت است که همه چیز دارم و خلاصه زندگی راحت برای خودم و خانواده ام. در مقابل کسی را در نظر بگیرید که در چنین وضع اقتصادی ای نیست. چنین شخصی اینقدر مشکلات سرش ریخته که اگر ایمانش ضعیف باشد، ممکن است کارهایی از او سر بزند که از دید من مسلما درست نیست. حالا اگر من جای او بودم، با همان وضع اقتصادی بد او. بازهم خدا را همان جور دوست داشتم که حالا با پولدار بودنم، دوست دارم؟ می توانستم مثل حالا که سر وقت نمازم را بخوانم؟ به دیگران کمک کنم و هزار کار مثل این و از این کارهایم احساس خوب بودن کنم؟ اصلا وضع اقتصادی ام در دینداری ام تاثیر نداشت؟ در اجتماع افرادی را که می بینم از نظر من در راه درستی نیستند با دیدنشان شروع می کنم به مسخره کردن و افتخار به خودم و احساسی که من خیلی از آنها برترم و خدا را شکر که مثل آنها دین و ایمانم را نفروختم. اما اگر من هم در شرایط بد اقتصادی قرار می گرفتم باز هم مثل الانم می شدم؟ یا نمونه ای دیگر؛به جای این دوستانی که الان با آنها رابطه دارم، با افراد دیگر و خلافکاری آشنا می شدم، بازهم همین بودم که حالا هستم؟ بازهم در آن شرایط می توانستم راهی که الان انتخاب کرده ام و با تمام وجود اعتقاد دارم درست است انتخاب می کردم؟ -دقت کنید راهی که می دانم درست است و نه راهی که در آن قرار دارم!!- همین طور در مورد خانواده، محیط رشد و تحصیل، اجتماع، جامعه ی مسلمان و الی آخر... در واقع و به طور خلاصه اینکه، زندگی ام که از به هم پیوستن اتفاقات مختلف به وجود آمده با فرض تغییر یکی از شرایط آن باز هم می توانستم راهم را پیدا کنم؟ و در ادامه اش باز هم حق دارم که با غرور و از موضع بالا- که ناشی از تمام شرایط خوبی است که خدا با لطفش به من عنایت کرده- نسبت به سایر مردم احساس بهتر بودن کنم؟
فکر کنم دیگر منظورم در متن بالا برایتان مشخص شده باشد. اگر آن برادر بزرگتر -که به زور او را به جبهه برده بودند- مجروح نمی شد و راه سابقش را در پیش می گرفت، بازهم می توانست آن رفتار را نسبت به برادر کوچکترش داشته باشد؟
دوم- با نهایت احترام نسبت به آنانی که جانشان برای حفظ کشور گذاشتند و با اقرار به اینکه مسئولان در عوض این کار باید به آنها برسند و نیازهایشان را تا آنجا که می توانند مرتفع کنند و با اعتراف به اینکه آزادی و آرامشم را به آنها نیز مدیونم، آیا صرف اینکه عده ای جبهه رفته اند، عضو بسیج اند و ... می توانند از موضع بالا نسبت به دیگران رفتار کنند؟ اصلا همه که مثل هم نیستند و با انتخاب خودشان جبهه نرفته اند یا عضو بسیج نشده اند که بعضی هایشان اینطور طلبکارانه رفتار می کنند؟ و یا اصلا مگر نه اینکه اگر کاری که با اعتقاد قلبی شان انجام داده اند را باید پاداشش را از خدا بخواهند نه از خلق خدا؟ و برای این کار منتی بر سایرین نگذارند؟ با خودمان روراست باشیم؛ شما هم حتما دور و اطرافتان دیده اید که افرادی با چه سابقه و نیاتی عضو این جور مراکز شده اند و حالا همان ها طوری با ما رفتار می کنند که ...
فکر کنم دیگر منظورم در متن بالا برایتان مشخص شده باشد. اگر آن برادر بزرگتر -که به زور او را به جبهه برده بودند- مجروح نمی شد و راه سابقش را در پیش می گرفت، بازهم می توانست آن رفتار را نسبت به برادر کوچکترش داشته باشد؟(!)
سوم- اگر به جای ... در متن بالا یک ((حالا برعکس!)) بگذاریم و داستان را طوری تغییر دهیم که این بار برادر بزرگتر به جبهه نرود، بازهم می تواند آن برخورد را داشته باشد و آنقدر از خودش مطمئن باشد؟!
...

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 7:35  توسط نيما
|