<<دین و زندگی>> |
***
هميشه از يک مسير خاصي مي رفت و برمي گشت. کار هر روزش بود. روز تعطيل و غير تعطيل نداشت. از بس که منظم بود و رفتارش يکسان، کارهايش براي همه عادي بود. مردم فقط گهگداري براي چند ثانيه به او نگاه مي کردند. سال هاي سال بي هيچ غر زدن و کم کاري اي کارش تنها همين بود.... تا اينکه روزي رسيد که از مسير هميشگي نگذشته بود. تا ظهر همه از موضوع باخبر شده بودند... هر کسي نظري مي داد و حرفي مي زد... پيشنهاد آخري از همه بهتر به نظر مي رسيد: قديمي شده. بايد دورش انداخت و يک شماطه دار جديدش را خريد!
***
آقاي وحيدي پنج سالي مي شد که معلم دبيرستان بود. اما اين چند ماهي که از سال تحصيلي جديد گذشته بود، با بقيه ي سال هاي تدريسش فرق داشت. فرهاد شاگرد زرنگ کلاس و مدرسه بود. اما معلوم نبود که چرا آبش با آقاي وحيدي در يک جو نمي رفت. هميشه سر کلاس با هم بحث داشتند، سر مسائل درسي و غير درسي. بحث که نه،بيشتر به داد و فرياد مي مانست. بعضي وقت ها که صداشان خيلي بالا مي گرفت، مدير و معاونان مدرسه دخالت مي کردند. مي خواستند کلاس آقاي وحيدي يا فرهاد را جدا کند، اما آقاي وحيدي مخالفت مي کرد... يک روز در زنگ تفريح از دفتر مدرسه آقاي وحيدي توجه اش به سمت تير دروازه رفت. بچه ها از تير دروازه بالا رفته بودند. نزديک آمد تا به آنها تذکر دهد. اما ناگهان تير دروازه به زمين پرت شد. آقاي وحيدي خودش را به طرفش پرت کرد. تير به پشت آقاي وحيدي خورد و سرش به زمين سيماني. خون همه جا پخش شده بود. فرهاد که زير تير ايستاده بود،نجات پيدا کرده بود. آقاي وحيدي مرده بود...
...يک سالي مي شد که او را اينجا آورده بودند. گاهي ناگهان شيشه ها را مي شکست، گاهي به پرستارها حمله مي کرد، اما اکثرا ساکت گوشه اي مي نشست... و ساعت ها به مرداني با کت و شلوار سياه- از همان کت و شلواري که آقاي وحيدي هميشه به تن مي کرد- خيره مي شد....
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|