تبليغاتX
تذكره
 
<<دین و زندگی>>
 
وقتهایی هست که گذشته ی انسان ناخودآگاه مثل یک فیلم جلوی چشمش می آید،- خودش هم البته دوست دارد- و یکبار با دور تند تمام چیزهایی که بر او گذشته را مرور می کند؛ مثلا وقتهای دلتنگی و یا نمونه ی برجسته تر و بهترش وقت مردن؛ زمانی که می داند تا چند ساعت دیگر می میرد؛ درست در این موقع است که گذشته یا به قول آقای شاعر ((نقش های روی دیوار)) در برابرش مجسم می شود و یاد گذشته ها و کارهایی که انجام داده می افتد. کودکی، نوجوانی، جوانی و ...* حالا حکایت، حکایت من است... معمولا رسم است که موقع رفتن از این دنیا (منظورم دنیای مجازی و وبلاگهاست، هرچند واقعی و مجازی اش زیاد فرقی ندارد!) تمام عمر وبلاگ نویسی را یکدور سریع مرور کنند و بگویند که چرا آمده اند، چه کرده اند و گفته اند و برای چی می روند. قاعدتا من هم باید کم کم به فکر نوشتن یک متن بلند بالا که در آن پاسخ اینجور کنجکاوی هاست، باشم ولی...

من هم رفتنی شدم، بی هیچ توضیح اضافه ای!

* نه! برای من بعد از جوانی دیگر ادامه ندارد و تا همین جا پایان می پذیرد!....

***
اصلا هم هیچ پیش بینی ای نسبت به آینده ندارم. که آیا یک روز بر می گردم؟ جای دیگری خواهم نوشت؟ و یا اصلا قبل از آن اینجا را حذف می کنم یا می گذارم همینجوری متروکه بماند به این امید که شاید روزی همین جا را ادامه دادم؟ نمی دانم، هیچ چیز معلوم نیست، فقط می دانم که برای مدتی طولانی می روم...

رفتم، همین!

***
با خدا باشید.

  نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 7:27  توسط نيما  | 
هنگامی كه آن حضرت عزيمت مسافرت عراق داشت برخاست و خطبه ای انشاء فرمود: ((فراری از قضای الهی نيست و نه از سرنوشت حق گريزی . آنچه خدای بر آن خشنود است، خشنودی ما در آن است. شكيباي بلای حق هستيم و صابر بر قضاهای او...
...پس ای خدای من؛ بـه حـضـرت تـو خـود را بسته ام پس دورم مکن و به درگاه تو ایستاده ام پس طردم مکن و بر تو توکل کردم پس مـرا وامـگـذار و از تـو درخـواسـت کـردم پـس نـاامـیـدم مـگـردان و در فضل تو رغبت کرده ام پس محرومم مفرما))
و جماعت حاجیان حج–جماعتی بیش از هر سال که از تمام کشورهای اسلامی ذیحجه ی سال شصت هجری برای حج به مکه آمده بودند- را ترک گفت!

((وَ قَالَ إِنِّی مُهَاجِرٌ إِلَی رَبِّیٓ)) *

***
ذات اجتماعی اسلام رابطه ی میان فرد و جامعه را از هم جدا نمی داند. حج، جهاد، نماز، انفاق و خلاصه تقواى دینى را بر پایه اجتماع و جماعت بنیان نهاده. باید در کنار دیگران و با آنها باشی و از این طریق راهی به سوی خدایت بیابی...
...اما وقتهایی هست که باید از صف بزنی بیرون و خودت رو از جمع جدا کنی. و آماده شوی برای تنها رفتن. شاید این حرکتت پرواز به سوی خدا باشد. شاید این پرواز به کربلا برسد!

***
(( من صبحگاهان کوچ می کنم، هر که حاضر است خونش را در راه خدا بدهد،خود را آماده کند...))

***
برای رسیدن به معراج گاه ((کربلا)) باید از این کویر گذشت...


*عنکبوت-34

این بود نوشته ی من برای مناجات عرفه و هیئت وبلاگی سبو


باقی دلنوشته های برنامه ی جرعه ای از آسمان را اینجا بخوانید:

http://atashshekan.persianblog.ir/post/402/
http://atashshekan.persianblog.ir/page/jadval

  نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 10:29  توسط نيما  | 
الهی؛ خانه کجا و صاحب خانه کجا؟ طائف آن کجا و عارف این کجا؟ آن سفر جسمانی است و این روحانی. آن برای دولتمند است و این برای درویش. آن اهل و عیار را وداع کند و این ماسوار را. آن ترک مال کند و این ترک جان. سفر آن در ماه مخصوص است و این را همه ماه و آن را یکبار است و این را همه عمر. آن سفر آفاق کند و این سیر انفس. راه آ را پایان بُود و این را نهایت نبود. آن می رود که برگردد و این می رود که از او نشانی نباشد. آن فرش پیماید و این عرش. آن مُحرِم می شود این مَحرم. آن لباس احرام می پوشد و این از خود عاری می شود. آن لبیک می گوید و این لبیک می شنود. آن تا مسجد الحرام رسد و این از مسجد الاقصی نیز بگذرد. آن استلام حَجَر کند و این انشقاق قمر. آن را کوه صفا است و این را روح صفا. سعی آن چند مره بین صفا و مروه است و سعی این یک مره در کشور هستی. آن هروله کند و این پرواز. آن مَقام ابراهیم طلبد و این مُقام ابراهیم. آن آب زمزم نوشد و این آب حیات. آن عرفات بیند و این عَرَصات. آن را یک روز وقوف است و این را همه روز. آن از عرفات به مشعر کوچ کند و این از دنیا به محشر. آن درک منی̍ را آرزو کند و این ترک تمنا را. آن بهیمه قربانی کند و این خویشتن را. آن رمی حجرات کند و این رمی هَمَزات. آن حلق راس کند و این ترک سر. آن را (( لا فُسوقَ و لا جِدالَ فِی الحَج)) است و این را فی العمر. آن بهشت طلب کند و این بهشت آفرین. لاجرم آن حاجی شود و این ناجی.
خنک آن حاجی که ناجی است.

الهی نامه/ علامه حسن زاده آملی

  نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 20:36  توسط نيما 

برای تمام همسایه ها هم عجیب بود که چطور ممکن است دو برادر این همه با هم تفاوت داشته باشند؛ یکی با چهره ای کاملا مذهبی، با تمام نشانه هایی که یک آدم مذهبی باید داشته باشد؛ ریش های بلند، پیراهن های روی شلوار انداخته، سر به زیر و ساکت، در رفت و آمد به بسیج و... و برادر کوچکتر درست در نقطه ی مقابل برادر بزرگتر؛ بی مسئولیت و بی خیال، رفیق باز، بی حال و... چند سالی می شد که رابطه شان را به کلی با یکدیگر قطع کرده بودند، از همان وقتی که...
***

وضع برادر کوچکتر خوب نبود. کلی بدهی بالا آورده بود. مجبور شده بود از برادر بزرگش کمک بخواهد. اما برادر بزرگتر گفته بود تا زمانی که از کارهایش دست نکشیده، به او کمک نخواهد کرد. برادر کوچکتر می گفت با این همه رابطه ای که دارد می تواند مشکلش را حل کند، اما برادر بزرگتر نمی خواست... می گفت که برای به دست آوردن پول از جانش مایه گذاشته. همان موقعی که...
***

وقت سربازی رفتنش بود، اما به هیچ وجه راضی نمی شد که برود. جنگ طولانی شده بود و معلوم هم نبود تا کی ادامه پیدا می کند. حتی چند ماه هم به خاطر نرفتن به سربازی و جبهه ها فراری بود... بالاخره یک روز آمدند و به زور او را به جبهه بردند... هنوز یک ماه نشده بود که برادر کوچکتر سراسیمه خبر ترکش خوردن برادر بزرگش را به خانه آورد... بیمارستان که رفتند اما حالش چندان هم بد نبود، فقط یک عمل مختصر لازم بود و یک انگشتش هم باید قطع می شد... و البته از حضور دوباره در جبهه هم معاف شده بود... مسئولان هم هوایش را داشتند...بعد از این ماجرا خیلی تغییر کرده بود، نسبت به آن زمان که...
***

اوایل انقلاب که جامعه اوضاع درست و حسابی ای نداشت، دو برادر کارشان این بود که صبح حرکت کنند و اینطرف و آنطرف بروند از این شلوغی ها سوء استفاده کنند؛ وارد مغازه ها می شدند، در ماشین ها را باز می کردند، زور گیری می کردند و... .
***

...

پی نوشت: (3/9)
اول- چند وقتی است مساله ای ذهنم را به خودش مشغول کرده و آن تاثیر اتفاقات -هرجند کوچک- در سرنوشتمان است. برخورد با حادثه های خیلی کوچکی که خدا در زندگی پیش رویمان می گذارد، چه تاثیری در زندگی آینده مان دارد؟ بگذارید با یک مثال بحثم را پیش ببرم؛ وضع معیشتی و شرایط اقتصادی خوبی دارم، برای بدست آوردن یک لقمه نان زحمت زیادی نمی کشم، شب که می خوابم چندان دغدغه ی فردا و کار و پول ندارم. تفریحم سرجای خودش است.خیالم راحت است که همه چیز دارم و خلاصه زندگی راحت برای خودم و خانواده ام. در مقابل کسی را در نظر بگیرید که در چنین وضع اقتصادی ای نیست. چنین شخصی اینقدر مشکلات سرش ریخته که اگر ایمانش ضعیف باشد، ممکن است کارهایی از او سر بزند که از دید من مسلما درست نیست. حالا اگر من جای او بودم، با همان وضع اقتصادی بد او. بازهم خدا را همان جور دوست داشتم که حالا با پولدار بودنم، دوست دارم؟ می توانستم مثل حالا که سر وقت نمازم را بخوانم؟ به دیگران کمک کنم و هزار کار مثل این و از این کارهایم احساس خوب بودن کنم؟ اصلا وضع اقتصادی ام در دینداری ام تاثیر نداشت؟ در اجتماع افرادی را که می بینم از نظر من در راه درستی نیستند با دیدنشان شروع می کنم به مسخره کردن و افتخار به خودم و احساسی که من خیلی از آنها برترم و خدا را شکر که مثل آنها دین و ایمانم را نفروختم. اما اگر من هم در شرایط بد اقتصادی قرار می گرفتم باز هم مثل الانم می شدم؟ یا نمونه ای دیگر؛به جای این دوستانی که الان با آنها رابطه دارم، با افراد دیگر و خلافکاری آشنا می شدم، بازهم همین بودم که حالا هستم؟ بازهم در آن شرایط می توانستم راهی که الان انتخاب کرده ام و با تمام وجود اعتقاد دارم درست است انتخاب می کردم؟ -دقت کنید راهی که می دانم درست است و نه راهی که در آن قرار دارم!!- همین طور در مورد خانواده، محیط رشد و تحصیل، اجتماع، جامعه ی مسلمان و الی آخر... در واقع و به طور خلاصه اینکه، زندگی ام که از به هم پیوستن اتفاقات مختلف به وجود آمده با فرض تغییر یکی از شرایط آن باز هم می توانستم راهم را پیدا کنم؟ و در ادامه اش باز هم حق دارم که با غرور و از موضع بالا- که ناشی از تمام شرایط خوبی است که خدا با لطفش به من عنایت کرده- نسبت به سایر مردم احساس بهتر بودن کنم؟
فکر کنم دیگر منظورم در متن بالا برایتان مشخص شده باشد. اگر آن برادر بزرگتر -که به زور او را به جبهه برده بودند- مجروح نمی شد و راه سابقش را در پیش می گرفت، بازهم می توانست آن رفتار را نسبت به برادر کوچکترش داشته باشد؟

دوم- با نهایت احترام نسبت به آنانی که جانشان برای حفظ کشور گذاشتند و با اقرار به اینکه مسئولان در عوض این کار باید به آنها برسند و نیازهایشان را تا آنجا که می توانند مرتفع کنند و با اعتراف به اینکه آزادی و آرامشم را به آنها نیز مدیونم، آیا صرف اینکه عده ای جبهه رفته اند، عضو بسیج اند و ... می توانند از موضع بالا نسبت به دیگران رفتار کنند؟ اصلا همه که مثل هم نیستند و با انتخاب خودشان جبهه نرفته اند یا عضو بسیج نشده اند که بعضی هایشان اینطور طلبکارانه رفتار می کنند؟ و یا اصلا مگر نه اینکه اگر کاری که با اعتقاد قلبی شان انجام داده اند را باید پاداشش را از خدا بخواهند نه از خلق خدا؟ و برای این کار منتی بر سایرین نگذارند؟ با خودمان روراست باشیم؛ شما هم حتما دور و اطرافتان دیده اید که افرادی با چه سابقه و نیاتی عضو این جور مراکز شده اند و حالا همان ها طوری با ما رفتار می کنند که ...
فکر کنم دیگر منظورم در متن بالا برایتان مشخص شده باشد. اگر آن برادر بزرگتر -که به زور او را به جبهه برده بودند- مجروح نمی شد و راه سابقش را در پیش می گرفت، بازهم می توانست آن رفتار را نسبت به برادر کوچکترش داشته باشد؟(!)

سوم- اگر به جای ... در متن بالا یک ((حالا برعکس!)) بگذاریم و داستان را طوری تغییر دهیم که این بار برادر بزرگتر به جبهه نرود، بازهم می تواند آن برخورد را داشته باشد و آنقدر از خودش مطمئن باشد؟!
...


  نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 7:35  توسط نيما  | 
این نوشته که در باره ی زندگی و شعر ((مهدی اخوان ثالث)) است، بی هیچ مناسبتی (مثلا تولد یا مرگ) نوشته شده. بد ندیدم که همینجوری(( با شما خاطر خستگان- نه دقیقا خود شما!_ با چاووشی خوان دلکنده و غمگین و بس دلتنگ همراه شویم و با رهتوشه ای که از اساتید و کتاب ها برمی داریم، قدم در راه بیفرجام م. امید بگذاریم...)) – جدی نگیرید، این قسمت را از شعر خود اخوان گرفته ام!- پس لطفا همراه شوید!:
+البته سعی کرده ام که نکاتی سوای تاریخ تولد و مرگ، کتابها و خلاصه از این دست مسائل را بیان کنم:




• در بررسی شعر اخوان و جریان شکل دهی به شعر او چند جریان موثر بوده اند. اول از همه مکتب خراسانی. لحن کهن و باصلابت و اساطیری اخوان شاید -و حتی حتما!- به خاک خراسان و محیط ادب پرورش -در کنار روحیه ی حماسی شان- که همواره شاعر خیز بوده، برگردد. اخوان با مطالعه و گرایش زیاد به تاریخ ایران و خراسان و شعر کهن، همواره سعی در یادآوری و به رخ کشیدن دوره ی شکوه و گذشته ی ایران داشته.
• تاثیر دیگر بر شعر اخوان نیما بود. آمدن به تهران و آشنا شدن با نیما و شعری که شباهتی به اشعار پیشین نداشت، تاثیر زیادی بر او داشت و مسیر شاعری اش را از گفتن غزل و قصیده به شعر نو عوض کرد- به گفته ی خودش از خزاسان به یوش کوچ کرد- ولی نکته ای که مهم است و باعث موفقیت و شهرتش شده، این است که هیچ وقت به تقلید از نیما نپرداخت و از همان ابتدا زبان خودش را پیدا کرد. البته گذشته را هم فراموش نکرد و در شعرهای نوی خود هم، شعر سنتی مایه های فراوان داشت.
• عامل دیگر - هرچند کمرنگ- که آن اوایل بر شعرش تاثیر داشت، ((ایرج)) است! درشعر های اخوان طنز و هزلیات هم پیدا می شود که با توجه به فضای موجود در آن سال ها چیز عجیبی نیست.
• هنر او این بود که کلمات حماسی و سنگین گذشته را چنان ماهرانه با کلمات روزمره و متداول عصر خودش ترکیب می کرد، که کمتر کسی متوجه ی چنین ترکیبی می شد. چند تا از جملات و عباراتی که ماها هنوز در صحبت هایمان از آنها استفاده می کنیم از او به جای مانده. عباراتی مثل:هوا بس ناجوانمردانه سردست- از تهی سرشار، جویبار لحظه ها جاری ست- آسمان همه جا همین رنگ است- من اینجا بس دلم تنگ است- ...
• هنگام خواندن شعرهای اخوان اگر به تاریخ شعرهایی که می گفت توجه کنیم، به نکته ی جالبی بر می خوریم. روند شاعری و شعر گفتن او با سایر شاعران تفاوت داشت و روند معکوسی را پیمود –البته به نظر من!- شعر های به یاد مانده و معروف او اکثرا -و شاید هم همه- مربوط به کتابهای ( و یا به قول خود شاعران؛ دفاتر!) اولیه ی اوست و هر چه که به تعداد کتاب هایش اضافه شده، شعر های به خاطر مانده اش کم و کم تر می شده که این خود کته ی عجیبی است!
• می گفت که ((محیط تربیتی هم در کنار محیط اجتماعی و خوانندگان برشاعر تاثیر دارد. شاعر باید در ابتدا خودش را بسازد تا جامعه حرفش را قبول کنند. حرفی از جنس زمان بزند تا مردم با شاعر ارتباط پیدا کنند. ابتدا با مسائل مردم آشنا باشد و بعد به سراغ چگونه گفتن شعر برود. شعر از درونش باشد. محرک اصلی برای شعر گفتن زندگی باشد که خود همین زندگی هم از خیلی از چیزها تشکیل شده و... بعد از اینها برود سراغ قافیه و وزن و برخی از قواعد دستوری دیگر))!
• با خیلی از شاعران زمان خودش ارتباط داشت و مجالس و محافل شعر خوانی و ادبی تشکیل می داده اند. تاثیر این مجالس و نقدهای دیگران را در پیشرفت شاعران زیاد می دانست.
• ناامیدانه ترین شعرها را او گفته است و ناامیدی در اشعارش موج می زد. - معلوم نیست که چرا تخلص م. امید را برای خودش انتخاب کرده بود- البته شاید هم حق داشته باشد؛ اوج شاعری و جوانی اش مصادف شده بودبا کودتای 28 مرداد و اتفاقات بعد از آن، فضای حاکم بر آن دوران، زندان رفتن ها و ... . در بعضی از جاهای شعر او که اندکی امیدواری حس می شود و گمان می رود ذره ای از ناامیدی هایش کم شده، اما در پایان ناامیدمان می کند و همه چیز را به ناامیدانه ترین صورت ممکن تمام می کند.- اگه گفتید چند تا (ناامید) در این بند وجود داشت؟!- پس بنابراین بنابراین(!) خواندن اشعار او در وقت های ناامیدی اصلا توصیه نمی شود،فقط ممکن است به این نتیجه برسیم که کاملا حق با او است و این خوب نیست!
• مثل هر شاعر دیگری شاعری را با شعرهای عاشقانه( به قول خودش حماقت ها!) شروع کرد. این هم یک شعر عاشقانه و البته فوق العاده از او:
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
بازمی لرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
                                       *
های، نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!
های نپریشی صفای زلفکم را، دست!
و آبرویم را نریزی دل!
لحظه ی دیدار نزدیک است
                             [ زمستان- لحظه ی دیدار ]
• هر چه قدر که به گذشته و تاریخ ایرانی خودش فخر می کرد از غیر ایرانی ها بدش می آمد. می گفت ((زمانی اعراب مغزها و هوش ها و اندیشه های بزرگ و گرانمایه ی ما را می دزدیدند و زمانی مغولها. و حال به فرنگیها به غارت و غنیمت می برند، ایدریغ...))!
• از بین اشعار خودش ((آخر شاهنامه، نماز، سبز، پیوندها و باغ و کتیبه))و از بین شاعران قدیمی ((بیشترِ غزلیات حافظ و بسیاری از غزلیات سعدی، همه ی اشعار خیام و بابا طاهر و خیلی از شعر های فردوسی)) را سفارش می کرد. از بین غزل های گذشته هم ((یار دلنوازم شکری ست با شکایت)) حافظ و ((بخت جوان دارد آنکه با تو قرین است)) سعدی را نام می برد.
• بعد از انقلاب بود که به نظر می رسد نگاه سابقش نسبت به گذشته ی ملی و میهنی اش کمی تغییر کرده باشد و مسائل مذهبی را بیشتر در شعرهایش به کار برده.
گرچه مزدشت* مقتدایش بود/ این اواخر هوای حیدر کرد
خسته از روم و ری شد و بغداد/ رو به قبر امام برتر کرد
او که بر دست کس نزد بوسه/ قصد پابوس آن مطهر کرد...- طه حجازی در مرثیه ای که بعد از مرگ اخوان سرود
در کتاب آخرش ((تو را ای کهن بوم بر دوست دارم)) شعرهایی فراوانی درباره ی پروردگار، مولا علی علیه السلام و علی الخصوص امام رضا علیه السلام دارد.
*[مزدشت= مزدک + زرتشت: ترکیبی که خودش ساخته بود و در شعرهایش فروان بود]
• اگر قرار باشد که من هم چند شعر اخوان را انتخاب کنم، جدا از زمستان که معمولا در تمام انتخاب ها در سرلیست قرا می گیرد، این ها به نظرم جالبترند: چون سبوی تشنه- قاصدک- قصه ی شهر سنگستان- خوان هشتم و آدمک (این دو شعر حتما در کنار هم و به ترتیب خوانده شوند تا معنای م. ناامید را بهتر متوجه شوید!)- دریچه- ...
• در نهایت اینکه به نظر من اخوان یکی از بزرگترین شاعران نه تنها معاصر بلکه بزرگ تاریخ ادبیات ایران است که تاریخ مصرف ندارد و مطمنا نامش همواره در تاریخ ادبیات ایران خواهد درخشید- اوه! آخرش چه ادبی شد!!_
• همین...!×



به نظر می رسد تصمیمش برای رفتن جدی تر از همیشه باشد! http://www.kolkapis.ir و http://hjafarian.blogfa.com را می گویم...
... ((خیلی حرف ها مانده بود که بهت بگویم. صدایم را می شنوی...))

 



  نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 7:58  توسط نيما  | 
چند وقتی می شد که دیگر نمی توانست مثل سابق پیش دوستانش باشد. کمتر به آنها سر می زد. به عبارت درست تر وقت این کار را نداشت. از یک طرف دانشگاه قبول شده بود و صبح ها باید سر کلاس ها حاضر می شد. عصرها هم باید سر کار موقتی که گرفته بود، می رفت. درآمد قبلی کفاف زندگی اش را نمی داد، چه حالا که متاهل هم شده بود. از طرف دیگر او بود و زندگی در ((عصر جدید)). انواع تکنولوژی ها که هر روز برای راحتی اش وارد زندگی اش می کرد، وقت دیگری برایش باقی نمی گذاشت. – و صد البته وبلاگش را هم باید چند روز یک بار به روز می کرد!- .... از آن طرف هم دوستانش از این ((سبک زندگی)) خسته شده بودند. از این غروب تا آن غروب سرزدن تنها دوست واقعی و رسیدگی اش- بی هیچ حرف زدنی- برایشان خوشایند نبود... تا اینکه غروب یک روز پاییزی همه متفق القول تصمیمی گرفتند و قرار شد فردا صبح زود، عملی اش کنند....
...صبح با صدای وحشتناکی از خواب بیدارشد. در آغل شکسته شده بود... حیوانات را می دید که همه با هم با سرعت به طرف ((طبیعت وحشی)) می دویدند...و همه با هم فریاد می زدند: ما ما...ما ما... یعنی، ((حسنک)) ما که رفتیم!

  نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 15:13  توسط نيما  | 
لوازم آرايشي و بهداشتي، لوازم خانگي، مواد خوراکي و... عکسش در خيلي از مجلات چاپ مي شد. چشم هايي سياه و درشت، پوستي سفيد، قدي کشيده. چهره اش ديگر براي خيلي ها آشنا بود. گزينه ي مطمئني هم براي شرکت ها بود. يک منفعت دو جانبه. اين اواخر حتي يکبار هم در تبليغات تلويزيون شرکت کرده بود. تا اينکه... حادثه وحشتناک بود. چند ماهي در بيمارستان خوابيده بود. دست و سرش خيلي آسيب ديده بود و البته صورتش... خانه نشيني برايش سخت بود. از اين وضع خسته شده بود... تا اينکه فکري به خاطرش رسيد....
دم در خانه اي در گوشه ي شهر که زمان کار سابقش آشنا شده بود، ايستاده بود.... دودل بود که برود يا نه؟ تصميمي که گرفته بود، درست بود يا نه؟ سرانجام زنگ در را زد و وارد خانه شد. تصميمش همان بود. تنش را فروخته بود...


***


هميشه از يک مسير خاصي مي رفت و برمي گشت. کار هر روزش بود. روز تعطيل و غير تعطيل نداشت. از بس که منظم بود و رفتارش يکسان، کارهايش براي همه عادي بود. مردم فقط گهگداري براي چند ثانيه به او نگاه مي کردند. سال هاي سال بي هيچ غر زدن و کم کاري اي کارش تنها همين بود.... تا اينکه روزي رسيد که از مسير هميشگي نگذشته بود. تا ظهر همه از موضوع باخبر شده بودند... هر کسي نظري مي داد و حرفي مي زد... پيشنهاد آخري از همه بهتر به نظر مي رسيد: قديمي شده. بايد دورش انداخت و يک شماطه دار جديدش را خريد!


***


آقاي وحيدي پنج سالي مي شد که معلم دبيرستان بود. اما اين چند ماهي که از سال تحصيلي جديد گذشته بود، با بقيه ي سال هاي تدريسش فرق داشت. فرهاد شاگرد زرنگ کلاس و مدرسه بود. اما معلوم نبود که چرا آبش با آقاي وحيدي در يک جو نمي رفت. هميشه سر کلاس با هم بحث داشتند، سر مسائل درسي و غير درسي. بحث که نه،بيشتر به داد و فرياد مي مانست. بعضي وقت ها که صداشان خيلي بالا مي گرفت، مدير و معاونان مدرسه دخالت مي کردند. مي خواستند کلاس آقاي وحيدي يا فرهاد را جدا کند، اما آقاي وحيدي مخالفت مي کرد... يک روز در زنگ تفريح از دفتر مدرسه آقاي وحيدي توجه اش به سمت تير دروازه رفت. بچه ها از تير دروازه بالا رفته بودند. نزديک آمد تا به آنها تذکر دهد. اما ناگهان تير دروازه به زمين پرت شد. آقاي وحيدي خودش را به طرفش پرت کرد. تير به پشت آقاي وحيدي خورد و سرش به زمين سيماني. خون همه جا پخش شده بود. فرهاد که زير تير ايستاده بود،نجات پيدا کرده بود. آقاي وحيدي مرده بود...
...يک سالي مي شد که او را اينجا آورده بودند. گاهي ناگهان شيشه ها را مي شکست، گاهي به پرستارها حمله مي کرد، اما اکثرا ساکت گوشه اي مي نشست... و ساعت ها به مرداني با کت و شلوار سياه- از همان کت و شلواري که آقاي وحيدي هميشه به تن مي کرد- خيره مي شد....


  نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 10:14  توسط نيما  | 
تا آنجا که به خدا مربوط می شود، همه جور نعمتی در اختیارمان قرار داده و نعمت را بر ما تمام کرده. به عنوان مثال همه جور میوه ای در کشور یافت می شود. آمار دقیقی در این باره ندارم، ولی کمتر میوه ای است که در چهار گوشه ی ایران به بار نیاید.
اما آنچه که به ما برمی گردد: متاسفانه ما نتوانسته ایم قدر این نعمت ها را بدانیم و درست مصرفشان کنیم. از آن کشاورز بگیرید تا مصرف کننده.

نمی دانم مشکل از کجاست و یا اصلا اولین بار از کجا شروع شد که کار کشاورزانمان به اینجا کشیده. کجا؟ کشاورز میوه را فقط دوست دارد به هر قیمت و هر کلکی که شده به فروش برساند. همین برایش مهم است. نمونه بیاورم: شاید شما هم دیده باشید که در گونی های سیب زمینی و خیار گوشه های گونی از میوه های درشت و وسط گونی میوه های ریز و خراب پر شده. راه حل کشاورز ما استفاده از لوله پولیکای نمره ی بالا است! یا مرکبات؛ کشاورزان. در سبد های پرتقال و نارنگی در روی سبد محصول درشت می گذارد و زیر آن میوه های نامرعوب و پوسیده و حتی محصولی دیگر! از سبزیجات و نحوه ی کشت آن شاید شما بهتر بدانید که با چه آبی آبیاری می شود. چرا اینقدر وضعمان اینجوری شده؟ بحث اسلامیت به کنار!! بحث وجدان و انصاف و انسانیت چه می شود؟ بعدا همین کشاورز می آید از واردات محصولات مشابه گله می کند. خب، چرا باید گله کند؟ مردم حق دارند جنسی که بهتر است را تهیه کنند. محصولی که سرو ته اش یکی باشد. مگر چند بار باید یک اشتباهی را تکرار کنند؟- می دانم و می دانید که محصول خارجی نسبت به محصولات ما بی کیفیت تر و بی مزه تر (واقعا بی مزه تر) است، اما چه کنیم که آنها نتیجه ی صداقت شان را می بینند-
پی نوشت: بهانه ی اینکه در این پست از میوه و سبزیجات نوشتم، رفتن به میدان میوه و تره بار بود. کافی است یکبار به این جور جاها و یا مزارع کشاورزی بروید تا بیشتر افسوس قدر ندانستن و اسراف هایی که در اینجور جاها می شود را بخورید. وضع ما در سایر موارد مثل لوازم خانگی ایرانی، پوشاک ایرانی، مواد غذایی و خوراکی، طبیعت ایران و...بهتر نیست. تقلب و کم فروشی به طرز تاسف برانگیزی زیاد شده و همین طور هم در حال زیاد شدن است.

و من همچنان مانده ام که اولین بار مشکل چطور و کی به وجود آمده؟

  نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 7:49  توسط نيما  | 
خوابیده بودم... آهویی مظلوم نشسته بود...آمدی، ضامنش شدی... ((و من دیدمت))...
...
بیدار شدم، رفته بودی... دیگر ندیمت، فراموشت هم کردم!

***
کاش دوباره بخوابم! کاش دوباره برگردم! کاش دوباره برگردی!
پی نوشت: واقعی بود.

  نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 6:49  توسط نيما  | 
• پدرها دوست دارند که دوربرشان همیشه شلوغ باشد. از جمع شدن بچه ها و فامیل خوششان می آید. چیزهایی که درباره ی تنهایی و خلاصی از دست سر و صدا و آرامش می گویند، واقعیت ندارد!
• پدرها دختر ها را از پسرها بیشتر دوست دارند. حرف هایی که پدرها درباره ی به یک اندازه دوست داشتن فرزندانشان می زنند، را باور نکنید. پدر ها دخترشان را بیشتر دوست دارند، شک نکنید! برای اینکه بیشتر متوجه این جمله شوید کافی است رفتار پدری که دختر ندارد، را در برخورد با دختر یکی از فامیل ها و یا هر دختر دیگری که پدر با او رو به رو می شود، زیر نظر داشته باشید.
• پدرها کل کل با پسرشان را دوست دارند یا بهتر بگویم، از این کار بدشان نمی آید. پسری که دیر به خانه می آید و با عتاب پدر روبه رو می شود می تواند چند کلامی با پدر جروبحث کند! پدر از اینکه پسر تا دیر وقت بیرون هست چندان ناراضی نیست و حتی این را نشانه ی بزرگی پسر می شمارد.
• پدرها از اینکه پسرشان مدام درخواست سوئیچ ماشین منزل را می کنند چندان ناراضی نیستند. پسر می تواند به بهانه ی خرید نان و آب ماشین پدر را طلب کند، اگر چه پدرها با اینکه نشان می دهند راضی به دادن ماشین نیستند ولی واقعیت چیز دیگری است و در ته دلشان از چنین پسری راضی اند. برای رضایت بیشتر پدر ، پسر می تواند ماشین را به درو دیوار هم بزند! -نترسید، پدرها آنقدر که نشان می دهند ناراحت نمی شوند-
تبصره: این بند در ارتباط با دختران هم صدق می کند و حتی موجب رضایت بیشتر پدران هم می شود.
• پدرها از جر و بحث با خانم خانه خوششان می آید. بهتر است از هرگونه دخالت در این بحث ها پرهیز شود. حتی می توانیم در این مواقع کاملا بی تفاوت باشیم، چون تا فردای این بحث ها همه چیز به وضع عادیش برمی گردد .
• پدرها از اینکه دست پر به خانه برگردند لذت می برند. در صورت تماس با خانه و اینکه چیزی در خانه لازم هست یا نه، حتما سفارش خریدی به پدر داده شود، حتی اگر آن وسیله در خانه موجود باشد. هر چه قدر هم سفارشات زیاد باشد، اشکالی ندارد!
• پدرها از بحث سیاسی با فرزندان و اهل خانه خوششان نمی آید. حتی المقدور بحث سیاسی ای در خانه صورت نگیرد، به خصوص که پدر و فرزند از دو حزب مخالف حمایت کنند. پدر در این موارد فقط دیدگاه خود را درست می داند ولاغیر. اگر احیانا طرفین بخواهند بحث را بیشتر کش دهند، پدر با پیش کشیدن بحث تجربه و پاره کردن پیراهن های بیشتر بحث را با دلخوری پایان می دهد.
• پدرها دوست دارند که گه گداری به بهانه ی های مختلف داد و فریادی راه بیندازند. این کار شاید به علت آن باشد که پدر بخواهد بعضی چیزها را به بعضی ها ثابت کند! حتی می توان برای افزایش و کامل شدن حس پدر، طوری رفتار کنیم که مراتب شکل گیری کامل تر این احساس را در پدر فراهم کنیم.
• پدرها به هیچ وجه از ماندن در خانه راضی نیستند و حرف هایی که درباره استراحت در منزل می زنند، واقعیت ندارد. پدرها از اینکه خسته به خانه برسند و با این حال باز هم کاری بر گردنش بگذاریم، ناراحت نمی شوند. از تلاشی که برای رفاه خانواده انجام می دهند- ولو با خسته شدن خودشان- احساس خرسندی و آرامش می کنند.
• ...

  نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 7:15  توسط نيما  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM